حسن حسن زاده آملى
318
هزار و يك كلمه (فارسى)
6 بزم صبوح صبا ذوق نفيس عرب * شوق نسيم مسا بوى اويس قرن 7 در نظر مردمك چون تره زارى سپهر * روشنيش كوكنار تيرگيش پرپهن 8 پرپهن آسمان راست چنان طوطيى * كز طرف بچگان باز كند پرپهن 9 قاضى شب را سواد در فرح از حلّه باف * منسى غم را دبير در شطوى خامهزن 10 گوشه پروين نهاد توشه بر انبان دل * تحفهء آن خوشه داد بىگره و بىشكن 11 اختر اوج ارغوان آمده در زعفران * وز لب چون ناردان آمده در نارون 12 شمس چه آن نقره خنگ راند به ميدان فجر * زهرهء زهرا بماند چون خر تر در لجن 13 كوهه دستان سرو سوخته در مجمره * ران قريب حَمَل دوخته بر باب زن 14 چون تف آتش فتاد از كف مغرب در آب * زلف بنفشه بِرَست از گلوى ياسمن 15 چرخ چو پروانه بود قطب چو شمع از قياس * جرم زحل چون دخان دور قمر چون لگن 16 صولت بهرام را مهر شهى در نگين * دولت كيوان پير دلو تهى در رَسَن 17 ناخنك جوشنى در بر بهرام شب * از شفق بهرمان وز افق برهمن